حاج ملا هادي السبزواري

451

شرح مثنوى

بِعُيُوبِ أنفُسِنا « . ( ( 3161 ) ) داد داد حق شناس و بخششش * عكس آن دادست اندر پنج و شش ن 1196 20 - ك 399 1 اندر پنج و شش : پنج گونه محسوس ، و شش جهت . ( ( 3162 ) ) گر بود داد خسان افزون ز ريگ * تو بميرى و ان بماند مرده ريگ ن ندارد - ك 399 1 داد خسان مال و ملك دنيا : كه منفصلند و بينونت عزلى با تو دارند ، و وجود در مواد خود دارند . نهايت ، ترا با آنها اضافهء اعتباريه اى است . آنها با تو وفا نكنند و نباشند مال ميراثى به ديگران بمانند . و آنها عكس داد حقند . و حق داد داد حق است ، كه فرمايد : ( ( 3164 ) ) حق چه بخشش كرد بر اهل نياز * يا عطا بخشيدشان عمر دراز ن 1197 1 - ك 399 2 حق چه بخشش كرد : يعنى بخششِ حق ، مقام « كُن » باشد ، كه بينونت از تو ندارد ، كه جنتى كه * ( « عَرْضُهَا اَلسَّمواتُ وَاَلأَرْضُ » 3 : 133 ( 1 ) است ، همه منشآت تست و شئون ذاتيهء تست . چنان كه فرمايد : « آن تو باشى و تو آن » . هر چه را بخواهد - بهشتى - فوراً موجود است . چنان كه آن چه اينجا به خاطر مىگذرانى ، در عالم جان موجود شود . در حديث وارد است كه چون جنّتى را داخل جنّت كنند ، صحيفه اى از خداى تعالى ملك بدست او دهد و در آن نوشته باشد كه « مِنَ الحَىِّ القَيُّومِ اِلىَ الحَىِّ القَيُّومِ أمَّا بَعدُ فَإنّى أقُولُ لِلشَّيءِ كُن فَيَكُونُ وَقَد جَعَلتُكَ اَليَومَ مِثلى تَقُوُلُ لِلشَّيءِ كُن فَيَكُونُ » ( 2 ) . و لفظ مثلى ، به معناى مثلى - به فتح ثاى مثلثه - است . * ( « وَلِلَّه اَلْمَثَلُ اَلأَعْلى » 16 : 60 ( 3 ) . * ( « لَيْسَ كَمِثْلِه شَيْءٌ » 42 : 11 ( 4 ) . و اگر چه مثل بسيار دارد - چون آفتاب عالمتاب ، و چون عكس و عاكس و ظل و ذى ظل و بحر و موج و حباب و شعلهء جوّاله و دايره و نقطه و خطوط و رسوم ، و نفس - به فتح فا - و حروف و كلمات در منازل و مقاطع و مانند اينها - ليكن مثل اعلى از انسان كامل ندارد . مغربى گويد :

--> ( 1 ) قرآن كريم ، سورهء آل عمران ، آيهء 133 . . ( 2 ) منبع يافت نشد . . ( 3 ) قرآن كريم ، سورهء نحل ، آيهء 60 . . ( 4 ) قرآن كريم ، سورهء شورى ، آيهء 11 . .